غزل مناجاتی با خداوند کریم و روضۀ سیدالشهدا علیهالسلام
الهی با نگاهی جلوه دادی صبحگاهان را و بخشیدی به چشمانِ جهان، خورشید تابان را شب تاریک دنیا را چراغان کرده آیاتت میـان آسـمـان آویـخـتـی ماهِ فـروزان را برای ما فرستادی چنان نورٌ عَلی نوری که روشن کرده شام تیره و تاریک، انسان را زمین گهوارۀ امنیست در دستان پُر مهرت به ما بخشیدهای یکجا امان و امن و ایمان را در آشوب و تلاطمها به دستان تو دلگرمم ندارد این پَر و بال شکسته، تاب طوفان را شبیه تو نـدیـدم مهـربـانی در همه عـالم در آغوشت بگیر اینبار هم عبد هراسان را نگیر از من نگاهت را، نگاه مهربانت را که با جان و دلم حس میکنم این مهر پنهان را الهی «تُخرِجُ الْحیَّ مِنَ المَیّت» که میخوانم خبر دارم دلم مردهست، امشب زنده کن آن را گمانم نیست برگردانی از سرچشمۀ لطفت خدایا بندهای حیران و سرگردان و عطشان را به حق کاشف الکرب حسین، ای کاشف غمها! بگیر این دستهای سرد، این دستان لرزان را |